تبليغاتX
ای همسفر آهسته تر
چقدر این روزها خسته کننده و یکنواخت و تکراری شده اند...

این روزها انگار اصلاً اعصاب معصاب ندارم من!

...

حاضرم بُکشم و بمیرم برا یه مسافرت دووور و طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولانی...

 

پ.ن. ویروس این گلو درده انگار بدجور با گلوی ما رفیق شده ااا... شیطونه میگه با اردنگی بندازمش بیرون!

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 11:53 |
متنفرم از اینکه یکی با دروغ گفتن ازم بخواد یه کاری و براش انجام بدم، پیش خودش فکر کنه می تونه خرم کنه و منم که آخر مُنگل نیفهمم :| اما اونقدر مهربون هستم که بازم براش اون کار و انجام میدم ><
اما! تحمل و نادیده گرفتن من با اینکه خیلی زیاده اما بلاخره یه حدی داره... هر کسی هم که به من نزدیکه هیچ وقت نباید از این خط بگذره...اگر گذشت بدونه که دیگه تا آخر عمر از گلی خبری نیست!

--- =) نبشته بالا فخط یه تهدید نامه کوشولو بود... مخاطب خاص دار! 
شما به دل نگیر :)

 

تلویزیون اینجا یه مسابقه داره به اسم "Australian Idol" که سالی یه بار برگزار میشه. اینا از هر شهر استرالیا از همه کسایی که می خوان شرکت کنن تست خوانندگی می گیرن و بعد از بین اونا یکی و انتخاب می کنن و اون منتخب ها همه میان سیدنی برای مسابقه اصلی! خوب؟ بعد اینا هی با هم مسابقه میدن و مردم بهشون رای میدن تا آخر یکی به عنوان بهترین انتخاب میشه و خواننده ش می کنن!

حالا این چه ربطی داشت!
ربطش اینه که سالهای قبل هر موقه این مسابقه شروع می شد (تقریبا یکی دو ماه میره) این کپل ما هم جو گیر می شد و استعدادهای نهفته ی خوندنش فوران می کرد :) و همه حرفاش و با آهنگ می گفت مثلا نمی گفت آجی برام شکلات بخر...
به جاش می خوند: آجـــــــــی براااااااااااااااام شکلــــــــــات بخـــــــــــر =)

حالا امسال و خدا به خیر بگذرونه...

پ.ن.۱ وااااااااااای چقـــــــــــد درس دارم من :|
پ.ن.۲ واااااااای چقد گشنمه من :|
پ.ن.۳ واااااااااااای چقــــد خوابم میاد من :|

+ نوشته شده توسط گلی در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:32 |
اونشب بعد از شاید۱۰-۸-۷ سالی دوباره پیداش شد!
چقدر خوشحال شدم :) ... خوشحال شدیم!
دایی کوچولوی لاتِ گردن کلفتِ من... این همه سال نه دیدمش، نه صداش و شنیدم.
حالا اومده... با یه کوچولو از خودش :)
تازه متوجه شدم بعد از این همه سال چقدر دلم براش تنگ شده!!!

من: حالا بچه ت پسره یا دختر؟
اون: دلاره... دلار!

=)

+ نوشته شده توسط گلی در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 13:40 |
"لحظه هایی در زندگی هست که توی ذهن آدم هک می شود. مثل یک عکس و تصویر همیشه توی ذهن، دست نخورده و ثابت می ماند و آدم به گذشته که بر می گردد، درست به روشنی روز اول جلوی چشمش نقش می بندد..."

چقدر از این لحظه ها زیاده تو خاطر من... :)

از کتاب "دالان بهشت" نوشته نازی صفوی

 

پ.ن. فیلم مجنون لیلی رو زدم رو دی وی دی که شب ببینم، دایره زنگی هم تو نوبته =)

 

+ ۲۰ دقیقه مونده تا افطار :( گشنمــــــــــــــــــــــــــه :((

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:41 |
بازم از همون دوشنبه ها! اَااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه >< از صُب تا حالا که مشغول بچه داری (لپ قرمزی) بودم... الانم باید با مامی بریم هَوزینگ فرماش و تحویل بده :(

تا اطلاعه ثانوی لطفا کسی با من حرف نزنه... احصاب ندارم :(

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 13:27 |
من اونقدر که به خوندن معتادم ااا به نوشتن نیستم!
کتاب خوندنم برام مثه فیلم دیدن می مونه...
ینی همینجور که دارم می خونم، تصویرشم تو ذهنم مجسم می کنم!
اینطوری میرم تو حس و حال داستان و برا چند لحظه هم که شده از این دنیا راحت میشم!
کلن دوس دارم این حس و :)

فعلاً دارم رمان "دالان بهشت" و می خونم.

پ.ن.۱ این سرماهه ولکن ما نیست انگار! اصن سابقه نداشته من یه بیماریی رو بیشتر از ۳-۲ روز داشته باشم!
پ.ن.۲ اَااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه!
پ.ن.۳ می دونی چیه؟ انقده دوس دارم حوصله م سر بــــــــــره! باور کن!

+ نوشته شده توسط گلی در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 17:38 |

این آهنگ افشین و حتماً شنیدین ---شی شی شی شیطونک--- داشتم می گوشیدم کلی خاطره برام زنده شد!

یه مدتی بود تقریباً هر روز می رفتم تو یه چت رومی تو "Paltalk" ...اسم رومش الان یادم نیست، اما ۱۲-۱۰ نفری بودیم و جمع خیلی دوستانه ای داشتیم.هیچ کدوممون دنبال عشق بازی و دوست دختر دوست پسر پیدا کردن نبودیم. همه هم از خارج ایران،برا اونایی که با جو پال تاک آشنایی دارن!  اَدمین این روم یه اقای خیلی شوخی بود و منم خیلــــــــی سر به سرش می زاشتم =) از اونجایی که آی دیِ من "شیطونک" بود، هر وقت من وارد روم می شدم این آهنگ و پخش می کرد باسه همه و کلی می خندیدیم =))

الان بیشتر از ۲ ساله که دیگه نرفتم سراغش...

ینی کلاً بی خیال چت شدم! تنها کسایی که باهاشون می چتم یکی دختر خالمه (قره قروت) که اون ماهی یه بارم آن نمیشه :) یکی آلبالو، خواهر زبله که اونم همون ماهی یه بار یه گپی می زنیم، یکی هم دو تا "م" ها! یا به قول خودشون داداشام! که با اونا هم هر ۳-۲ ماه یه چت کوچولو می کنم...

همین =)

پ.ن. می گم قالب جدیدم خشنگه نه!
بازم پ.ن. سرما خوردگیم انگار داره کم کم مردیده میشه! فخط گلوم یه کم درد می کنه هنو :|
اینم پ.ن. تاییدیه نمی زارم دیگه... برا کامنتا :)

+ نوشته شده توسط گلی در جمعه هشتم شهریور 1387 و ساعت 10:30 |
ناژین... کامنتدونیت باز نمیشه!!! قبلنم کلی باست کامنت گذاشتم و مثه اینکه نرسیده!

کامنتدونی خودم و چند بار امتحان کردم... فعلا که درسته!

 بقیه در چه حالن؟؟؟

 

بعداًتر نوشت: مثه اینکه کامنتدونی خودمم ترکیده :(

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 16:58 |

دیشب که ساعت ۶ و نیم رسیدم خونه ینی داشتم می مُردم! سر درد و گلو درد و سر گیجه و حالت تهوع و تب و لرز و بدن دردی! استرس درسارم اضافه کنین به اینا ~ـ~ اصن حال خوبی نداشتم. اما وقت مریض شدنم نمی داشتم چون امروز هم دو تا کلاس مهم دارم هم عصری بعد از کلاس باید بمونم با پسره هم گروهیم تمرین مساحبه کنیم برای روز جمعه ~ـ~

خلاصه شب همین که رسیدم خونه پریدم تو آشپزخونه و هر چی قرص و شربت پیدا کردم که روش کلمه "سرما" داشت ریختم تو این شکم بدبخت که هر چه زودتر خوب شم :|

اما خدا رو شکر جواب داد :) الانم حالم اونقدر خوب هست که تونستم به کلاسام برسم :)

ینی اگه بعده خوردن اون همه آت و آشغال بد مزه ی جیغ درار خوب نمی شدم جای تعجب بود =) بعدم انقده بدم میاد از آدمایی که مریض میشن هی اَدا در میارن و می خوان همه مراقبش باشن مثه این لبو! من اتفاقاً وختی مریض می شم تازه تنبلی و میزارم کنار و همه کارام و خودم انجام میدم =)

می گم که من و زیاد جدی نگیرین... حالم خوش نی :)

بعداًتر نوشت: این پسره هندیه چه پر روئه >< می گه من امرو از ساعت ۴ تا ۱۲ شب سر کارم می تونی این مساحبه رو برام بنویسی... جبران می کنم >< اَه اَه اَه پر رو (هم گروهیم و نمی گم ا)

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 و ساعت 11:59 |

دیشب داشتم شام می خوردم که ییهو احساسیدم لقمه ها دارن با مشکل قورتیده میشن! از اونجا که در حال حاضر تنها آدم سرما نخورده و سالم خونه مون بودم ترس ورم داشت که یه وخت ویروسشون به من منتقل نشده باشه. شب کلی دعا و نیایش! که خدا جون فعلاً مریض نشم کلی درس دارم آخه!

صبح که بیدار شدم فقط گلو درد داشتم... اما الان تب هم کردم، خیلی هم ضعف دارم! استخونهای بدنم داره می درده! سر درد هم دارم! درد گلوم هم بیشتر شده! 

به نظر شما سرماهه رو خوردم؟

یا سرما من و خورده؟

+ نوشته شده توسط گلی در چهارشنبه ششم شهریور 1387 و ساعت 11:21 |