تبليغاتX
ای همسفر آهسته تر

واااای سلاااااااام خووووفین...

 من الانه یه عااالمه ذوق مرگم خوب... امروز، روز آخرمونه... دیگه تا ۲۸ جولای (یک ماه دیگه) تعطیل می باشم... سر کارم بخوام برم هفته ای ۲-۳ روزه فخط... که اونم خیالی نیست دااااش

 دیگه این هفته اول و قصد دارم فقط تمیزکاری و خونه تکونی (!) بعدشم فخط خوش گذرونی... اییی حال میده... کلی فیلم دارم دانلود می کنم که دیگه اصن به هیچ وجه بم بد نگذره! این شنبه هم مرخصی گرفتم از کار چون خونه جشن داریم (مامانم هر سال روز تولد حضرت فاطمه رو جشن می گیره) و قراره کلی خوش بگذره...
می خوام این یه ماه و حسابی خوش بگذرونم چون از ترم بعد باید مثه بچه آدم (!) بشینم سر درس و مخشم و حسابی بخونم (آره جون عمم) حالا به خودم یه قولایی دادم ببینم چقدر خوش قولم...

اون روز مامان زبل زنگیده بود داشت با مامان صحبت می کرد منم با اون یکی گوشیه که نمی گوشیدم! من اصن اهل این کارا نیستم... خیـــــــلی اتفاقی حرفاشون و شنیدم! مامان زبل می گفت ما هنوز منتظر گلی هستیم ها! گلی و بدیش کس دیگه... مگر اینکه تو ایران نیای و دستم بت نرسه! منم ای شکلی  دیگه مامان از ترس ایران رفتنش هم باشه باید قبول کنه لبو: گلی چته به چی می خندی؟!!! می گم هیشی اینا باز دعواشون شروع شد!

می گم حس می کنم این پسره "م" داره باسه همیشه از زندگیم میره بیرون... کاش هر چه زودتر...

با مامانی داریم برنامه ریزی می کنیم تابستون سال بعد بیایم ایران... کاش بشه... تا اون موقع داییم هم از لیبی شاید بیاد اونم ببینیم... از الان هیجان دارم و روزشماری می کنم... دلم بیشتر از همه باسه مهدی کوشولوم تنگیده... من آدمیم که معمولاً دلم باسه هیشکی تنگ نمی شه اصن کلن می گما تنها کسایی که دل من باسشون می تنگه اینان: (توضیح: زبل و نمی نویسم چون اون فرق می کنه)

۱. مامان خانومی که اگه یه روز نبینمش می میرم... وختی یه روز و بیرونم و شبش بر می گردم خونه تا مامانم و نبینم و بش یه heloooo darling نگم دلم آروم نمی گیره!
۲. کپل (داداش کوشولو) که بیشتر از جونم دوسش دارم و باسش می میرم... شبا تا نرم سر تختش و بوسش نکنم و شب بخیر نگم خوابش نمی بره!
۳. لبو و لواشک و لیمو! حتی وختایی که باهاشون قهرم... دوسشون می دارم!
۴. مهدی کوشولو و لپ قرمزی
۵. اندی!!!!!!

باورش شاید سخت باشه اما من از وقتی خودم و شناختم یادم نیست هیچ وقت دلم برا بابام تنگ شده باشه! نمی دونم بخاطر اخلاق و رفتار خودشه یا اینکه از بچگی عادت کردم به نبودنش! تازگی هم خیال داره یه سفر بره آمریکا... خوشحالم که چند وقتی قراره نباشه!!!

.

پ.ن.۱ من عاااااااشق قالب جدید وبلاگمم، کلییی خوشمله :)
پ.ن.۲ این فیلمه "توفیق اجباری" کلیییییی خشنگه کلی دوسش دارم.

کشف کردم: شخصیت لبو خیلـــــــــــــــــــی! خیلی هاااا شبیه عطاست! (عطا برادر زنِ گلزار تو توفیق اجباری) بخصوص وختی دارم از اتاقم بیرونش می کنم و اون خیلی خونسرد میره طرف یه چیزی که تازه خریدم و میگه ااااه این و از کجا گرفتی!!!

+ نوشته شده توسط گلی در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 6:14 |
خوب دوباره این پراکنده نویسی من شروع شد! تحمل کنین دیگه :)

---

دیشب مامان لپ قرمزی، لپ قرمزی و آورده بود خونمون بس که من هی به مامی خانومی غر زدم من دلم باسه لپ قرمزی تنگیده... بهشون بزنگ بگو بیان... اونا هم اومدن... خلفونش برم دست دادن یاد گرفته... دیشبم اینهووو این ندید بدیدها هی می گفتم لپ قرمزی سلام و دستم می بردم جلو اونم دست می داد منم کلی ذوق مرگ می شدم و هی ماچ بارونش می کردم :دی

* لپ قرمزی تازه ۸ ماهشه!

---

پریروز سر کارم یکی از این مشتریا یه آقاهه بود می گفت تو Burma جدیداً یه گردبادی اومده همه جا رو داغون کرده... بعد اسمش و گذاشتن گلی (گلی نه ها همون اسم واقعیم) بعد منم برگشتم گفتم آره من از بچگیم می دونستم بلاخره یه روز معروف می شم :))

---

لبو از وختی برگشته خیلی لوس شده!!! بس که مامان بابا هیشی بش نمی گن... دیوونه س این دختره! بی جنبه س خیلی! به نظر من مامان بابام دارن اشتبا میرن دوباره... لبو باید تنبیه می شد به خاطر کارش که بفهمه چقدر اشتباه بوده (البته نه تنبیه فیزیکی ها) ...

---

اون موقع که بعد از برگشتنش رفتیم پیش همون پلیسه که پرونده اش و دنبال می کرد کلی باش صحبت کرد گفت می دونی ما از این پرونده ها زیاد داشتیم... ۸۰٪ کسایی که از خونه فرار می کنن و بیشترشون دخترن رو ما جنازه شون و پیدا کردیم... ۸۰ درصـــــــــــد!!! کم نیست ها!
پلیسه می گفت من پرونده هایی داشتم که مجبور بودم برم به مامان باباهه بگم متاسفم دختر نازنینتون توسط ۶ تا پسر مورد تجاوز قرار گرفته و بعدش هم کشته شده!

لبو دیوونه س... به خدا دیوونه ست!

خیلی سخته حس اعتماد نسبت به خواهرت و از دست بدی... خیلی...

---

فیلم wolf creek  یه فیلم ترسناک استرالیاییه... نمی دونم دیدین یا نه! تا یه حدی داستانش واقعیه! یه منطقه ای هست طرفهای آدلاید به اسم wolf creek و خیلی از آدمهایی که رفتن اونجا دیگه هرگز پیدا نشدن... تو خود همین فیلم هم یه پسره نجات پیدا می کنه اما چون مدرک دست حسابی نداره و دو تا دخترایی که باهاش بودن کشته می شن و شاهدی هم نداشته نمی تونه کاری انجام بده!

نقش های فیلم آدمهای واقعی بودن اااا

یه جایی خوندم سالانه ۵ هزار نفر تو استرالیا گم می شن که از اینا ۳ هزارتاشون هرگز دیده نشدن!

ترس داره خوب...

---

اُکی دیه نمی گم... خودم دارم می قشم از ترس خوب

---

این هفته آخر تِیفه... آخخیییییش امتحانم نَرریم داااش :)) بعدشم ۴ هفته تعطــــــــــــــــــیل
اینجا جا داره این جمله ی معروف و یادآور بشم:

دلتـــــــــون بســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوزه

---

اون روز زبل ازم می پرسه ببینم حلقه الان دستته!!! می گم نه گمش کردم :)) می گه من اون یه تار موی تو رو از اونور دنیا با خودم آوردمش اینجا گم نشده تو حلقه به این مهمی و گم می کنی...

آخه من سابقه ام تو گم  کردن چیزای با ارزش خیلی خوفه :))

از کلاس اولم تا حالا یه دستبند و ۲ تا انگشتر طلا و یه موبایل و کلی خرت و پرت دیگه گم کردم...(نگران نشین حلقه ش هست حالا... یعنی هنو گم نشده :دی)

---

می گم امرو ۳-۴ تا وبلاگ رفتم پشت سر همی همشون تازه هک شده بودن و کلی غصه دار که آرشیوشون پریده... من که خیالم راحته وبلاگم حکم بشه تمام پستهامو رو درایو دارم یه کپی هم از کد قالبم گرفتم... اقا گرگه هر موقع دلت خواس می تونی هکم کنی... من حاضر و آمادم :))

حالا یکی نیس بگه کی می خواد وبلاگ دره پیت تو رو بهکه :دی
خو چی کار دارین شماها... آرزو بر جوانان عیب نیست!

---

الان باید برم CIT کامپس جنوبی برا ثبت نام باسه ترم بعدی... یه ساعت راهه با سرویس!!! من می مـــــــــــیرم خـــو...

 

بای فعلاً... دوشتون دارمممم هوارتااااا ... بووووووووس

بعداًتر نوشت:

اونایی رو که گفتم تو این فیلمه گم می شن یعنی همه اونایی که رفتن wolf creek و هرگز برنگشتن و هیچ کس نمی دونه چه بلایی سرشون میاد... می تونن حدس بزنن اما هیچ کس مطمئن نیست هنوز!

خیلی ها می گن یه گروهین که این آدما رو می گیرن شکنجه میدن و بعد هم می کشنشون!

فیلمش و ببینین بیشتر متوجه می شین... اوهوم

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 و ساعت 4:56 |
خوب فکر نمی کنم اینا زیاد براتون جالب باشه... می تونین نخونین! من باسه خودم میزارمش!

 

زني كه طبيعت را دوست مي دارد، زني كه مادر سخت گيري است، زني كه همسري فداكار وكمك دهنده است، زني كه عاشق موسيقي و ساز و آواز است، زني كه روحي بزرگ و بلندپرواز دارد.اگر همسر شماست، بايد با او چگونه رفتار كنيد؟ اگر نامزدشماست، بايد دل او را چگونه به دست آوريد؟ اگر دوست شماست، روحيات و صفات او از چه قرار است؟ روزي با يكي از دوستانم كه دختر بسيار خوش مشرب و نويسنده اي است، صحبت مي كرد و او اظهار مي داشت كه مادرش بزرگترين قلب ها و روح بلند پروازي دارد.اين اظهار نظر او براي من كه مي دانستم مادرش در ارديبهشت به دنيا آمده است، كاملا عادي بود كما اينكه مي دانستم خودش چون متولد ماه حوت (اسفند) مي باشد، به باطن افراد بيش از ظاهر توجه مي كند.

 زن متولد ارديبهشت واقعا قلبي بزرگ و روحي بلند دارد ولو اينكه خيلي كوچك اندام باشد وقدش از يك متر و پنجاه سانتيمتر تجاوز نكند. و همين خصيصه است كه به وي امكان مي دهد در هر حالتي از عهده مشكلات احساسي زندگي خود بر بيايد و به هدفش برسد. زن متولد برج ثور از بسياري جهات نمك زندگي محسوب مي شود. او مخلوطي است از كليه خصوصياتي كه مردها در جستو خويش مي باشند وكمتر پيدايش مي كنند. البته گاهي ممكن است چنان از كوره در برود كه قوي ترين مردها رابه وحشت بيندازد و فراري دهد ( و يا لااقل وادار كند كه زير ميز پنهان بشود ) اما يك چنين حالتي هرگز بدون دليل به وي دست نمي دهد. معمولا اگر شما او را خيلي بيش از حد تحمل و اذيت نكنيد و يا سرنوشت يك دست ورق واقعا جور نشدني به دستش نداده باشد، بازي زندگي را خوب و با قدرت قابل تحسيني ادامه مي دهد.

صفا و صداقت ذاتي اش با ريزه كاري هاي ظريف زنانه آميخته است.بسياري از زنان و دختران متولد اين ماه از نظر شهامت و اخلاق از بسياري از مردان جدي وخشن با همت تر مي باشند، اما در عين حال به قدرت جادويي زن بودن خود نيز آنقدر اطمينان و اعتماد دارد كه بگذارد اگر شما مايل هستيد آقاي خانه باشيد، و اما اگر شما از عهده اين كار برنيامديد، آن وقت خودش كنترلكارها را در دست مي گيرد و هيچ بعيد نيست كه اين كار را به شيوه اي كاملا مغاير با سيستم شما انجام دهد. او در زنگي خواهان يك مرد واقعي است و علت اين امر هم اين است كه مي داند خودش يك زن واقعي است و از اين بابت هم سخت احساس غرور مي كند. از نظر او زن بودن مفهومش عروسك پر زرق و برق بودن ، متظاهر به ضعيف بودن براي به دست آوردن خواسته هايش نمي باشد. خيلي طول نمي كشد كه شما پي مي بريد او داراي فكر و عقيده خاص خود مي باشد و آنقدر قدرت دارد كه براي رسيدن به هدفش عجز و لا به نكند.

 معمولا در يك زن متولد ارديبهشت آنقدر عزت نفس و تسلط به نفس وجود دارد كه بتواند به هر نوع خواسته و تمايلي لگام بزند و اتفاقا چقدر بهتر است كه او هميشه اين كار را هم بكند زيرا اگر يكي از والدينش متولد برج حمل ( فروردين ) و يا اسد (مرداد‌)باشند، در او قدرت نشان دادن خشونت و بر پا كردن آشوب براي رسيدن به هدف وجود خواهد داشت و اگر چنانچه به هنگام تولد تحت تاثير برج ( اسفند) ويا جوزا ( خرداد ) قرار گرفته باشد، يك چنين قابليت به مراتب بيشتري در وي مشاهده مي گردد، اما علي الاصول زن متولد برج ثور است خوددار و در اكثر قريب به اتفاق آرام و ساكت و از اين بابت خدا را شكر گزار بود زيرا عصبانيتش به راستي شديد و هم آور مي باشد .

دغلباز و ناپاك نيست...

مردها هميشه اين صفت او را كه اطرافيانش را همانطور كه هستند مورد قبول قرار مي دهد، مي ستايند. به هيچ صورتي دغلباز و ناپاك نيست و از اين دو نظر مي توان رويش حساب كرد. دوستان صميمي اش ممكن است افراد عجيب و خارق العاده اي از اجتماع باشند اما به هر حال اكثرا از كساني هستند كه به قول معروف سرشان به تنشان به مي ارزد.

 اگر با كسي كه مورد علاقه اش نمي باشد، برخوردي پيدا كند، هرگز براي پايمال كردنش قدم پيش نمي گذارد بلكه صرفا او را ناديده مي گيرند. زن متولد ارديبهشت مي تواند به طرزي چشمگير نسبت به دشمنانش بي تفاوتي از خود نشان بدهد در حالي كه نسبت به دوستانش وفاداري را به حد كمال مي رساند و در خوشي و ناخوشي ايشان را ترك نمي كند. عزم راسخ و پا بر جاي او در دوستي تقريبا نظير ندارد.

 

تا چه وقت دوست شماست؟

دوست متولد ارديبهشت ماه شما هيچ يك از اين كارها را غير معمول قلمداد نمي كند و هر كدام را به نحوي توجيه مي نمايد . تنها چيزي كه او از شما انتظار دارد، اين است كه در مقابل دوستي صادقانه و اعتماد چشم بسته اش شما نيز مقابله به مثل كنيد و اگر چنين نكرديد، مانند قطعه ابري كه در معرض وزش باد تندي قرار گرفته باشد، بي سر و صدا به گوشه اي پناه مي برد و خود را از متن زندگي شما خارج مي سازد.

 نظير همين عكس العمل را به هنگامي كه ببيند دوستش توجه كافي به وي مبذول نمي دارد، از خود نشان مي دهد، اما اين حالت را شايد حمل بر حسادت او كرد. او به خوبي چشم چراني هاي شوهر را تحمل مي كند و بر خلاف زنان متولد برج حمل ( فروردين ) يا اسد ( مرداد‌ ) اگر شما در مقابلش از زن ديگري تعريف كنيد ، بر افروخته نمي شود، عصبانيت منهدم كننده او وقتي بروز مي كند كه شما به راستي پا از گليم خود فراتر گذاشته باشيد. اگر طرز رفتار شما با زنان ديگر در وراي حدي باشد كه او آن را مجاز مي شمارد، آن وقت واقعا حالت تهديد آميزي به خود مي گيرد.

 يك چنين حالتي ديگر ظاهر مي شود و او واقعا بايد در تنگنا قرار گرفته باشد تا عكس العمل شديدي از خود نشان بدهد. شما مي توانيد در يك ميهماني با خوشگل ترين زن ها گرم بگيريد، اما هميشه به خاطر داشته باشيد كه ميزان تحمل همسر متولد ارديبهشت ماهتان را بيش از حد متعارف مورد آزمايش قرار ندهيد. وقوف به اين حقيقت كه تحمل و گذشت او بر خلاف آنچه كه ظاهرا به نظر مي رسد، داراي حد و مرزي است، برايتان جنبه حياتي دارد. اگر شما هرگز عصبانيت او را نديده ايد، بهتر است هرگز آرزوي ديدنش را هم نكنيد.

 

اهل فلسفه بافي نيست...

مشهور است كه زن ها خيلي بيش از آنچه تابع عقل خود باشند، پايبند احساسات خويش هستند اما اين حرف به هيچ صورت مفهومش اين نيست كه يك زن متولد ارديبهشت عاقل و چيز فهم نمي باشد. او مي تواند يك زن هم صحبت و يك همدم بسيار خوب براي يك مرد باشد، اما شخصا عاشق سينه چاك درگير شدن با موضوعاتي نظير مسائل علمي نيست.

 فارغ التحصيل شدن از دانشكده هاي متعدد اصلا جزو برنامه زندگي اش نمي باشد، داشتن يك اطلاعات را براي آنكه از قدر و منزلت معلومات داشتن برخوردار باشد، كافي مي داند. وقوف به علت هر چيز و درك انگيزه هم رويدادي برايش خيلي مهم محسوب مي گردد، با وجود اين دو كسي نيست كه ساعت ها وقتش را صرف مطالعه عقايد فلاسفه بكند و يا اينكه بگردد ببيند اختلاف ايدئولوژيست هاي بزرگ چيست. او يكي از طرفداران جدي فكرهاي عملي است بدون اينكه بخواهد در لابلاي تار و پودهاي يك فكر يا ايده دست و بالش بند بشود. پاهاي او محكم روي زمين قرار گرفته و او يك موجود عاقل و داناي خاكي است.

 كمتر اتفاق مي افتد كه زن متولد اين ماه آدم نا آرامي باشد، او پيوسه كوشش دارد تا جريان زندگي اش عادي و طبيعي به سير خود ادامه بدهد و از درگير شدن يا كشمكش ها و زد و بندها بيزار ست ( مگر اينكه به هنگام تولدش ماه در برج جوزا ( خرداد ) بوده باشد كه در اين صورت برخي اوقات دست به انجام كارهايي مي زند كه مفاير با تمايل ذاتي اش به زندگي آرام است) او به هيچ صورتي يك موجود احساساتي محسوب نمي گردد و ره اين دليل زندگي با او براي شما بسيار آسان است اما فراموش نكنيد كه يك هدف يا فكر وقتي نظر كامل او را به خود جلب مي كند كه به وي گفته شود اين كار برايش خوب است و يا اينكه همه اين كار را مي كنند. يك چنين نصايح او را كسل مي كند. براي ايجاد عكس العمل مناسب بايد وي را مطمئن ساخت كه از كار مورد نظر رضايت باطني پيدا خواهد كرد.

 

دوستدار گل و زيبايي...

شما كمتر ممكن است زن متولد ارديبهشتي را ببينيد كه از ديدن چند گل مصنوعي در گلدان خوشش بيايد و از ديدن آن لذت ببرد. گل هاي او بايدحقيقي باشند و احساس واقعي و بويي خوش از آن ها به مشام برسد.

تا جايي كه برايش امكان داشته باشد خانه را با گل هاي مختلف مي آرايد. هميشه عطرهاي خارجي و احيانا قديمي را بكار مي برد در حالي كه تعدادي از ايشان برعكس ، بوي طبيعي ، يك بدن كاملا شسته و كاملا تميز و هواي آزاد و بوهاي خوش طبيعي، مثلا بوي نان تازه اي كه در تنور پخته مي شود، آشكارا قابل رويت است . بوي چمني كه بعد از يك شب بارندگي زده شده است،او را سرشار از شادي و نشاط مي سازد. اين هشداري است به شما كه هميشه بعد از اصلاح عطر خوش بويي به كار ببريد و در خريد ادوكلن كمال دقت را مبذول داريد.

همانقدر كه او به بوهاي خوش علاقه نشان مي دهد، از بوهاي ناخوش و بد متنفر است. او كسي نيست كه بتواند و يا بخواهد بوي بد را تحمل كند. پس هرگز به كارهاي معمولي و خانه داري وادارش نكنيد مگر اينكه خودتان پشت سرش بايستيد و مرتبا اسپري خوش بويي در آشپز خانه بزنيد.

احتمالا يكي از علل مسائل كوچك خانوادگي در منزلي كه خانم آن متولد ارديبهشت است، بوي آشپزخانه و طبخ غذا است. در مورد بوهاي خوب وبد علاقه او به طبيعت نقش عجيبي ايفا مي كند، در يك خانه روستايي بوي اصطبل، و يا در كنار دريا بوي ماهي هاي صيد شده شامه را به هيچ عنوان نمي آزارد زيرا اينها داراي بوهاي طبيعي هستند. با توجه به اين نكات شما خيلي راحت مي توانيد كاري كنيد كه او هميشه راضي باشد.

 

چه رنگ هايي را دوست مي دارد؟

مشابه همين حساسيت را نسبت به رنگ ها نيز مي توان در او ديد و هر قدر رنگ ها غني تر باشند، بيشتر نظر او را جلب مي كنند و در اين ميان رنگ آبي اثر عجيب بر روي او دارد. اين رنگ اعم از اينكه آبي آسماني باشد يا آبي نيلي مي تواند به راحتي او را ازخود بيخود سازد. رنگ هاي صورتي و قرمز كمرنگ نيز بيش و كم همين اثر را روي او مي گذارند.

پس وقتي مي خواهيد به ديدن يك دختر متولد ارديبهشت برويد، خيلي بهتر خواهد بود كه يك كراوات آبي بزنيد و يا پيراهن صورتي بپوشيد، اما مواظب باشيد كه اين دو را يك جا بكار نبريد؛ زيرا علاقه عجيب او به طبيعت موجب شده است كه حساسيت زيادي نسبت به هماهنگي بين رنگ هاي مختلف از خود نشان بدهد و اصلا مايل نيست كه دوستانش به صورت پرده قلمكار لباس بپوشند. از نظر غذا به طعم آن سخت اهميت مي دهد.

 اگر او را براي شام به رستوران مي بريد، محلي را انتخاب كنيد كه سر آشپز خوب و معروفي داشته باشد. رستوراني كه قبل از غذاسوپ لوبيا سرو كند، بدون شك نظر او را از شما بر مي گرداند. علاقه او به غذاهاي خوش طعم موجب مي شود كه علي الاصول آشپز قابلي باشد. احتمالا هيچ كس به اندازه زن متولد اين ماه نمي داند كه يك معده خالي را چگونه بايد پر كرد و از انجا كه معده يكي از دو كليد قلب مرد است، آشپزخانه بزرگترين حيله اي است كه زن متولد ارديبهشت آن را براي به دام انداختن مرد دلخوهش بكار مي برد.

علاقه به موسيقی و ساز و آواز...

مناظر زيباي طبيعي و موسيقي وي را مثل جادو زدگان به خود جذب مي كند و بيشتر زن هاي تولد يافته در دومين ماه سال يا شخصا سازي را مي نوازد و يا اينكه لااقل علاقه خاصي به ساز و آواز و هنر نشان مي دهند. بردن او به نمايشگاه هاي نقاشي و يا سالن هاي كنسرت در جلب نظرش فوق العاده مفيد است و به همين ترتيب در ماه عسل هيچ كجا به اندازه نقاطي كه بتواند خود را در دامان طبيعت ببيند، خوشحال نمي كند. او به راستي و با تمام وجود خود از عظمت طبيعت لذت مي برد.

علاقه زن متولد ارديبهشت به طبيعت به قدري زياد است كه هيچ وقت نمي توان يكي از ايشان را يافت كه روزي روزگاري به ييلاق و ده پناه نبرده باشد و يا صميمانه عاشق اسب سواري و ماهيگيري نباشد.

 

در عشق بی پرواست!!!

دختر متولد برج ثور در ابراز عشق بسيار بي پرواست اما شيفتگي اش نسبت به طبيعت و اعتقاد به اينكه همه چيز همان طوري است كه ديده مي شود، اغلب موجب سردرگمي و گمراهي اش مي گردد. اگر مردي فقط به ظاهر چنان بود كه او مي خواهد، صميمانه دست هايش را به دور گردنش مي اندازد و عاشقش مي شود و شما اگر مي خواهيد دست هاي او را به دور گردن خود ببينيد، سعي كنيد دهانتان هرگز بوي سير ندهد، رنگ هايي را كه دوست ندارد، نپوشيد و به هنگام ملاقاتش صفحه اي را روي گرام بگذاريد كه موسيقي تند و خشني داشته باشد. از نظر احساسات فوق العاده حساس و پاكباز است و به هيچ صورتي نمي خواهد كه عشق شما نسبت به وي خدشه دار باشد زيرا يك عشق خدشه دار « طبيعي » و ملكوتي نيست.

 

در شيك پوشي طرفدار سادگي است!

در لباس پوشيدن پارچه هاي نرم و لطيف را ترجيح مي دهد و مدل لباس هايش را خيلي ساده اما با سليقه انتخاب مي كند و به اين دليل از طرفداران لباسهاي اسپرت است. لباسش بايد حتي المقدور راحت باشد و خيچ بعيد نيست كه سر چشمه يك چنين تمايلي همان عشق به طبيعت در خود احساس مي نمايد.

 اگر بر حسب اتفاق به هنگام تولد تحت تاثير برج دلو( بهمن ) قرار گرفته باشد، احتمال وجود دارد كه گاهگاهي پي لباس هاي فانتزي برود اما حتي در اين حالت نيز لباس هايي انتخاب مي كند كه به درد بخور باشند.هر قدر بيشتر او را بشناسيد، بيشتر به اين موضوع پي مي بريد كه او منبع نيرو و قدرت است.

 كمتر ممكن است از كسي توقع داشته باشد مگر در محدوده عشق و وفاداري، و اگر خواسته اش برآورده شد، صميمانه قدر شناسي مي كند. اطرافيانش عاشق صداقت و راستي او مي باشند. همنشيني با او مثل يك حمام گرم آرام بخش است و اتفاقا خودش هم عاشق استحمام است با آب گرم همراه با مقدار زيادي لوسيون، انواع روغن هاي زيبايي وصابون هاي خوش بو است.

حمام منزل او هميشه شباهت به حمام افسانه اي كلئوپاترا دارد و به طوري كه آدم گاهي فكر مي كند وقتي او حمام مي گيرد، چند كنيز به رديف مي ايستند و هر كدام حوله، لباس، وسايل آرايش وديگر لوازم شخصي او را برايش آماده مي كنند.

 

مخالفت با شتابزدگی...

به هنگام آشنايي با يك چنين زني خيلي زود متوجه مي شويد كه سخت مايل است احترامش مخصوصا در مجامع عمومي كاملا حفظ شود وشما با دانستن ماه تولد او بهتر است سخت مراقب اين موضوع باشيد. نكته ديگري كه لازم است به خاطر داشته باشيد، اين است كه او تمايل وافري به انجام آهسته و پيوسته كارها دارد.

 در نتيجه اگر دستپاچه اش كنيد و يا وادارش سازيد كه تعجيل به خرج بدهد، عصباني مي شود و اين كاري است كه حتي امتحان كردنش هم جايز نمي باشد. روش طبيعي او آهسته كاري است و تقريبا هرگز اتفاق نمي افتد كه از اين شيوه تخطي كند. اما اين امكان هم وجود دارد كه از روي عصبانيت گاهي سخت از خود شتابزدگي نشان دهد.

از نظر بچه داري و مادر بودن صبرش در تحمل ناملايمات و شيوه آهسته كاري اش موجب مي شود كه مادري مهربان، بردبار و تمام عيار باشد. او كودكان تازه به دنيا آمده را سخت دوست دارد و به آن ها عشق مي ورزد، اما هر قدر بچه ها بزرگتر مي شوند، رفتار او جدي تر و توقعاتش بيشتر مي گردد.

 مادري كه در ارديبهشت متولد شده باشد، وقتي ببيند كه بچه نوجوانش ديگر مانند سابق حرفش را گوش نمي كند و به فرمان هايش گردن نمي نهد،‌عصباني مي شود. او قادر به تحمل يك چنين رويدادي نيست. در يك چنين مواردي است كه گاهي عصبانيت منهدم كننده اش ظاهر مي گردد. او نسبت به تنبلي و مخصوصا در هم و برهمي كودكانش از خود عكس العمل شديد نشان مي دهد و به همين دليل هم بچه هاي يك چنين مادري از جمله بچه هاي نادري هستند كه پيوسته مواظب هستند اسباب و اثاثيه و اتاقشان مرتب و كارهايشان انجام شده باشد.عشق زن متولد اين ماه به زيبايي و هماهنگي رنگ ها و دكوراسيون اتاق ها ومنزل موجب مي شود كه پيوسته با آنچه كه بچه هاي نوجوانش در اتاق هاي خود انجام مي دهند و عكس ها و تصاويري كه به در و ديوار مي چسبانند، مخالف باشد.

در خارج از كادر سليقه برخورد او با بچه هايش فوق العاده كم است،به طوري كه با گذشت ايام بچه ها به تدريج احساس مي كنند كه او خيلي پيش از آنكه معلم و دستور دهنده باشد، يك دوست صميمي و وفادار است.

بچه هاي يك چنين زني بعد از آنكه از آب و گل در آمدند و خود صاحب خانه و زندگي شدند، بدون شك از مادر خو به عنوان يك زن فهميده و مهربان در دوران كودكي، و يك دوست صميمي و يك رنگ در دوران نوجواني و بزرگسالي نام مي برند.

 

مدد كار شوهر...!

زن متولد برج ثور لوس نيست و كمتر اتفاق مي افتد كه از چيزي شكايت داشته باشد. او زني است كه اگر اقتصاد خانواده اش مواجه با بحران موقتي اي شد، آرام و بدون اعتراض كاري براي خودش پيدا مي كند و به كمك شوهرش مي شتابد. در وجودش تنبلي نهفته نشده است و با آرام بودن شيوه زندگي و حركاتش، بسيار پشتكار دار است.

او مي تواند مانند يك مرد از نردبان بالا برود و اتاق هاي منزلش را رنگ كند، اما توقع دارد كه بعد از آن روز را به آرامش بگذراندو راحت بخوابد. او با سر بلندي دوش به دوش شوهرش كار مي كند ولي كمتر اتفاق مي افتد كه بخواهد از شوهرش پيشي بگيرد و يا برتري احتمالي خود را بر او ثابت كند.

 بسياري از زنان متولد اين ماه صميمانه به شوهر خود كمك مي كنند تا به درس خود ادامه بدهد و تخصصي بگيرد و يا اينكه در صورت لزوم نامه ها و نوشته هاي او را در منزل ماشين مي نمايد. اما يادتان باشد كه به همان اندازه كه ياري دهنده است، خواهان دريافت ياري ديگران نيز مي باشد، اما از مردي كه اين كار را با ترحم انجام بدهد يا او را قادر به انجام كاري نداند، به شدت متنفر است، اصولا او از هر نوع ضعفي نفرت دارد.

 

تحمل درد و رنج...

قدرتش در تحمل درد و خونسردي اش در مواجه شدن با ناملايمات جنبه خارق العاده دارد و در اين مورد حتي از زنان متولد برج عقرب ( آبان) نيز جلوتر است.من روزي در بيمارستان زني را ديدم كه بنا بود جراحي خطرناكي روي او صورت بگيرد. خودش هم از خطر اين كار اطلاع داشت. وقتي پرستاران وارد اتاق شدند تا او را به اتاق عمل ببرند، شوهرش كه در كنارش نشسته تود، بي اختيار به گريه كردن افتاد و اين يك نمونه كامل از خونسردي خاص زني بود كه در ماه ارديبهشت به دنياآمده بود. او در لحظه اي كه برانكارش را به داخل اتاق عمل مي بردند، سرش را بلند كرد و به شوهرش گفت:« يادت نرود گلدان ها را آب بدهي».

زن متولد ارديبهشت هرگز نمي گذارد كه احساساتش مانع از آن بشود كه واقعيات را ناديده بگيرد. مردي كه با زن متولد ارديبهشت ازدواج كند، مطمئنا زن ضعيف النفس و بيكاره اي را به خانه نمي برد. اين زن اگر چه انتظار دارد كه شوهرش نيازمندي او و خانواده را در حد معقول برآورده سازد و اسباب و اثاثيه منزلش به بهترين وجهي كه برايشان امكان دارد ، فراهم بشود ولي به هيچ صورت طالب ثروت هاي باد آورده نيست و دلش مي خواهد كه شوهرش به كمك او تدريجا به آرزوهاي مشترك خويش جامه عمل بپوشاند. او بسيار دور انديش است وبه هين دليل هم سعي وافر به عمل مي آورد تا با همكاران شوهرش و خانواده آن ها رفت وآمد و دوستي برقرار سازد و آن ها را به منزل خود دعوت مينمايد و با همسرانشان صميصي مي شود با حداكثر تضمين شغلي و تامين آينده را فراهم آورد.

او مادري است كه اگر كودكش بيمار شود، شب هاي متوالي بر بالينش بيدار مي نشيند و از ته دل از خداي خود مي خواهد كه به بهبودي اش كمك كند. او معمولا آدم متدين و معتقدي است وبه اين دليل در مواقعي كه شوهرش با مشكلي روبرو مي شود، خوب مي تواند از نظر روحي و معنوي به كمكش بشتابد.

 در قلب زن متولد برج ثور هميشه مكاني براي پذيرا شدن درماندگان وجود دارد، مكاني كه در آن عشق و محبت به حد وفور يافت مي شود، مكاني كه هر توفان زده اي مي تواند به آن پناه ببرد. زن متولد ارديبهشت روح واقعا بزرگي دارد ....

---

پ.ن.۱ جاهایی رو که آبی کردم یعنی خیلی درسته! در کل ۹۸ درصدش درست بود!
پ.ن.۲ این هم لینکش --> کلیک <--
پ.ن.۳ مال زبل و می زارم تو ادامه مطلب...
۱.ن.۴  بازدیدای وبلاگم چار رقمی شد... هووووراااااا


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط گلی در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 7:32 |

سلام علکم

خوبی خوشی سلامتی؟

می دونی چیه؟ امروز چارشمبه است... منم چارشمبه ها کلاس ندارم... خوش به حالم میشه دیگه... بعد الان قرار بود من یه کیک درست کنم و خونه رو تمیز کنم بعد برم خرید و از اونور با مامانی برگردیم خونه.... البته قرااااار بود اینا انجام بشه خوب...
اما خوب خدا رو شکر امروز و به خودم استراحت مطلق دادم... حق ندارم از جلو لپ تاپ تکون بخورم

آخی من چقدر دختر فعالیم.... وایییییی من و بگیر!

اون روز نشسته بودم تو هال از سر بیکاری تو یه صفحه دفتر تلفن هی می نوشتم گلی گلی گلی گلی... (یعنی اسمم و... الان باز گیر میده) (دارین که میزان عقل و) ... بعد مامی خانومی اومده میگه چیه داری جادو جمبل می نویسی؟
می گم آره می خوام جادوت کنم که پول لپ تاپ و ازم نگیری!
بعد مامانم دید دخترش داره از دست میره تلف میشه به خاطر این دو هزار دلاره... دیگه بی خیال شد... گفت نمی خواد جادو کنی اصن گذشتم از این پول...

ما کلن خانوادگی همینطور لارجیم

نه ولی خدا وکیلی من یکی خیلی ولخرجم... تو کل عمرم بیشتر از ۵۰ دلار پس انداز نداشتم.... تا حقوق می گیرم یا یه پولی دستم میاد سریع خرج میشه... دیگه اگه خودمم چیزی لازم ندارم همینطور میرم باسه مردم کادو می خرم... آخی نیست من خـــــــــــیلی انسان دوستم... باسه همینه

 

دیروز یه ساعت با زبل حرفیدم... حالم خوب شد... ها چیه... خوب ۹ رووووز بود باهاش نحرفیده بودم.... ۹ روز نه ها ۹ رووووووووووووووووووووووووز... حالا یه جا زبل در حال پاچه خاری: گلی تو خیلی از من خوبتری ها .... من:اون که بلــــــــــــــه خودم می دونم... زبل: برو بابا تعارفم سرت نمیشه
( بچه پرروووو )
بعدشم دو ساعت دعوا داشتیم سر اینکه کدوممون منفی بودیم کدوم مثبت که همدیگرو جذب کردیم.. خوب این یکی که مسلمه همه می دونن گلی آخر بچه مثبته و صف اول نماز جماعت و این حرفا... ولی مگه این زبله از رو میره... آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که آخه نیست ما آدم نیستیم (فرشته ایم) با اینکه هردومون مثبتیم معجزه شده نیروی جاذبه ی زمین رو ما تاثیر نداشته بازم همدیگرو جذبیدیم!

دارین که جذبه رو...

ساعت ۱.۳۰ شد من هنوز یه دوش نگرفتم... مردم از تنبلی.... برم دیگه... بااااااااااااای

پ.ن.۱ آهنگ وبلاگم و خیلی دوس دارم...
پ.ن.۲ اینم باسه اونایی که هی غر زدن رنگ فونت وبلاگم چش دراره (قابل توجه یک عدد بولوت)
پ.ن.۳ "عشق مثل لیسیدن عسله رو لبه تیغ" یه جمله از فیلم قصه دل ها
پ.ن.۴ باز این پی نوشت بازی من شروع شد ها!
پ.ن.۵ می گم حرفیدن زیر پتویی هم حال میده هاا امتحان کنین حتماً
پ.ن.۶ می گم من چقد وبلاگم و دوس دارم... آخی نازیییی

+ نوشته شده توسط گلی در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 7:49 |
خوب دیروز تولد این زنیکه! ملکه انگلستان بود بعد اینجا هم تعطیل عمومی بود دیگه خوب بعد از جمعه من یه شب خواب درست حسابی نداشتم که. حالا چه کاریه هر سال تو کوچه ما باید آتیش بازی باشه! اصن چی معنی داره تولد این زنیکه تعطیل عمومیه ها! چرا تولد من تعطیل نیست! چرا برا تولد من آتیش بازی نمی کنن؟ مگه من چیم از این پیرزنه کمتره!!! دیشبم این همساده هامون مست شده بودن تا صبح هی happy birthday می خوندن هی نزاشتن من بخوابم... ایــــــش

---

دیشب مامان سِل اینا خونمون بودن بعد این مامانِ مامانِ سِل که تازه از نیوزیلند اومده میگه اونجا این کردای ایرانی (اینجا نونوایی نداره خوب) برا خودشون تو خونه هاشون تنور زدن و آتیش روشن می کنن و این حرفا! استرالیا و نیوزیلند هم که آخر آتش خیز! (داریم همچی چیزی!) بعد پلیس اومده و بساتشون و جمع کرده و اخطار داده که تکرار نشه... بعد من یاد اون جوکه افتادم که شیطان از دست ایرانیا عاصی! میشه میره پیش خدا شکایت که بابا بیا این ایرانیا می خوان تو جهنم کولر بزنن

---

خوب خدا رو شکر که این ترم هم داره به خوبی و خوشی تموم می شه و از ترم بعد ایشالا میرم سر همون درسایی که دوس دارم و بی خیال این وب دیزاین میشم. این دو هفته هم که از این ترم مونده یه جورایی وقت تلف کنیه... همینجور میایم میریم... مهم نی کلاً

---

دیروز بعدِ کلی بدبختی من و لبو اتاقامون و عوض کردیم و به میمنت و خوشی نقل مکان کردیم تا باشه حالا ببینیم چی میشه... اونوقت بد بختی اینجاست که حواسم نبود اینترنت و قطع کردم و کامپیوتر و با مُدم و اینا رو بردم اون یکی اتاق که سیم تلفن نمی رسه اونجا... حالا امروز برم ببینم چه کار میشه کرد درستش کنم... شما که می دونی من بدون اینترنت زنده نمی مونم :دی

---

شنبه شب این سفارت ایران به خاطر رحلت امام خمینی برنامه داشتن زنگ زدن به بابام که حتماً باید بیاین... بابام هم گیــــر که همه باید بریم... کشون کشون از سر کار اومدم حاضر شدم رفتیم اونجا حالا چقــــــدم من از اینا خوشم میادا می خوام سر به تنشون نباشه... یه سلام علیک بلت نیستن که! حالا انقدم بدم میاد از آدمایی که کلی ادعای مومن بودنشون میشه... الکی ها! مثه این آقاهه که از سفارت بیرونشون کردن و باید بر می گشتن ایران... بعد این بابای من و یکی از دوستاش کلی رفتن براش زحمت کشیدن و ویزا گرفتن که همین جا بمونن... حالا تا وقتی سفارت کار می کردن همیشه مامانه و دختره هر دو تا مانتوهای بلند و مقنعه و این حرفا... حالا ویزارو که گرفتن اصن از این رو به اون رو شدن! اول لباسا کوتاه شد و بعد ابروها برداشته شد... آسه آسه دیگه روسریم بی خیالش میشن... حالا من با اینا مشکل ندارم ها... من از این حرص می خورم که چرا همیشه خودشون نیستن و جلو ماها می خوان اَدای مومن بودن درارن... بابا مگه ما کی هستیم... حالا انگار قراره اون دنیا ما بیایم بهشون اجازه ورود به بهشت و بدیم... واه واه خواهر چه حرفاااا

آقا بی خیال این گلیه باز شروع کرد :دی

---

دلم سیدنی می خواد.... نه ایران می خواد... نـــه مشهد می خواد... خـــــــــیلی! حرم اما رضا! می گما این آهنگ امام رضای چاوشی خیلی قشنگه... من که هر وقت گوش میدم گریم می گیره

تو دل یه مزرعه ... یه کلاغ رو سیاه
هوایی شده بره ... پابوس امام رضا
اما هی فکر میکنه ... اونجا جای کفتراست
...آخه من کجا برم ... یه کلاغ که رو سیاست

---

الان خوب شدم ها! هفته پیش بدجور داغون بودم... اصن کلن اصابم ریخته بود به هم! وقتی هم داشتم با زبل حرف می زدم هی وسط حرفش می گفت گلی چیزی شده... یه چیزی هستا نمی خوای به من بگی... گلی چرا صدات گرفته... منم هی از اینور بغض می کردم هیچی نمی گفتم... سریع هم خدافظی کردم که چیزی نفهمه... بیچاره نمی دونه من چمه... هیچکی نمی دونه

!!!من مریضم

+ نوشته شده توسط گلی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 4:31 |
این چند روزه که نبودم و به هیچ کی سر نزدم... بدترین روزهای عمرم و گذروندم! اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر الان همه چی داره به حالت عادی و نرمال بر می گرده.

لبو، خواهر کوچولوم از خونه فرار کرده بود!!! از سه شنبه تا پنجشنبه ازش هیچ خبری نداشتیم! یعنی حتی نمیدونستیم زنده است یا مرده! پلیس ها همه جا رو دنبالش می گشتن و با همه دوستاش صحبت کرده بودن! همه بیمارستان ها رو  چک کردیم، هر دو تا موبایل هاش خاموش بود، پلیس حتی اومد خونه تمام اتاقش و حتی تکنیشن آوردن هاردِ کامپیوترش و همه رو چک کرد که اگر به دوستای اینترنتیش چیزی گفته باشه! مامان بابای بیچاره م تو این سه چار روز لب به غذا نزدن، صبح تا شب کارشون شده بود دعا و نماز. دوستاش می گفتن جدیدن با یه پسره آشنا شده بوده و می خواسته فرار کنه اما هیچ کی نمی دونست اون پسر کیه و کجاست!
اون ۳ روز و ۳ شب سر ما جهنم بود. مامان بیچاره ام همش گریه می کرد و بابام چون جلوی خودش و می گرفت فشارش می رفت بالا و خون دماغ وحشتناک و ۳-۴ بار کارش به بیمارستان کشید. من هم باید هم به مامان و بابا دلگرمی می دادم هم نمی ذاشتم کپل اینا چیزی بفهمن. یادمه بیچاره کپل (داداش کوچولوم) صبح زود از خواب پا شد بهم گفت بیچاره لبو دیشب باید تو خیابونا می خوابیده!!! انقدر دلم براش سوخت که نگو... بغلش کردم و گفتم نه عزیزم لبو یه خورده با مامان قهره رفته خونه دوستش و با این حرفها خیالش و راحت کردم.

خلاصه روز جمعه بعد از صحبت با پلیس لبو زنگ زد به موبایلم. پلیس ها بهش گفته بودن که خانواده ات خیلی نگرانن و اگر برگردی کسی دعوات نمی کنه و از این صحبت ها. گوشی و که ورداشتم لبو سریع قطع کرد... ترسیده بود! بعد علی (همون دوستش) دوباره زنگ زد و با من صحبت کرد و گفت شما نگران نباشید حال لبو خوبه و ما هم هیچ کار بدی انجام ندادیم!!! من گفتم اشکال نداره می خوام با خودش صحبت کنم... وقتی گوشی و داد لبو با مهربونترین لحن ممکن گفتم آبجی کجا رفتی! که لبو زد زیر گریه. دلداریش دادم و گفتم گریه نکن برگرد خونه همه نگرانتن... من بهت قول می دم اگر برگردی هیچ کی باهات کاری نداشته باشه... تو فقط برگرد. بعد گوشی و دادم مامانم که اونم داشت از شدت گریه بی حال می شد. بعد کلی التماس و گریه زاری لبو گفت مامان من الان ملبورنم. علی اینجا تو هتل برام اتاق گرفته و حالم خوبه و الان راه می افتیم که تا شب برسیم خونه. یه خورده هم بابا و عمو کوچیکه باهاش صحبت کردن و برا اولین بار اشک هردوشون و دیدم!

مردای خانواده ی ما معمولاً همشون خیلی خشکن اما یه موقعهایی مثل همین بار بهم ثابت شده که مهر و محبتی که اینا نسبت به خانواده هاشون دارن و هیچ جای دیگه ندیدم.

خلاصه جمعه شب ساعتهای ۱۱ بود که لبو و علی اومدن و همونطور که فکر می کردم نه بابام نه عموهام حتی به لبو اخم هم نکردن! همه بغلش کردن و گریه و خلاصه همه چی به خیر و خوشی تموم شد!

با علی هم از طریق چت آشنا شده بوده و حد اقلش ۲۵ سالی داشت در حالی که لبوی ما همش ۱۶ سالشه! وقتی اومده بودن اینجا من و مامانم که با لبو رفته بودیم اتاقش یه کم آرومش کنیم. خود بیچاره اش هم از بس گریه کرده بود تمام صورتش قرمز بود و چشماش پف کرده بود. تو این مدت که ما نبودیم علی از خودش و خانوادش برا پدرم صحبت کرده و اجازه خواسته با خانواده اش بیان خواستگاری!!! بابا هم خواسته یه جوری ردش کنه گفته حالا شما صبر کنین تا لبو حد اقل ۱۸ سالش بشه بعد!

بعد از برگشت لبو انگار مامان بابام دوباره متولد شدن. اون شب من و لبو تا نصفه های شب بیدار بودیم و کلی حرف زدیم. دلیل فرارش و پرسیدم و خیلی چیزهای دیگه. لبو هم گفت از کارش پشیمونه و دیگه هیچ وقت این کار و تکرار نمی کنه. از این به بعد هم همه تلاشش و می کنه تا جبران گذشته ها رو کرده باشه. لبو گفت یه جورایی هم خوشحالم از این اتفاق چون بهم نشون داد خانواده ام چقدر دوستم دارن و برام  ارزش قائل میشن....

این هم یه خلاصه از اتفاقای این چند روز که امیدوارم دیگه هیچ وقت تکرار نشن... اینارو اینجا نوشتم تا هیچ وقت یادم نره و هیچ وقت نخوام پدر و مادر مهربونم رو اذیت کنم!

--------------------------------------------------------------------------------------

تو این هیری ویری این "ن" اینا هم وقت گیر آوردن برا خواستگاری ها!!! اول بگم که  "ن" من و خیلی دوست داره یعنی همیشه داشته! اما من همیشه اون و مثل داداش خودم می دونستم. بدبختی اونجاست که لبو "ن" و دوست داره...  اون هم از بچگی داشته! بد بختانه تر از این اینه که پدر و مادرم هم "ن" و دوست دارن و ازم خواهش کردن بهش جواب رد ندم!!! مامان میگه "تو "لوس" بار اومدی... هیچ وقت کسی رو حرفت حرف نزده... کار خونه هم که نمی کنی!" ... میگه مطمئن باش هیچ کس به اندازه "ن" نمی تونه خوشبختت کنه! ... می دونم... همه اینارو خودمم می دونم، اما چی کار کنم به خدا نمی تونم دوستش داشته باشم... به خاطر لبو هم که شده نمی تونم...

مامان: پس من جواب "ن" و چی بدم؟
من: مامان "ن" مثه داداشمه!
مامان: ولی داداشت نیست!
من: چرا هست.
مامان: خوب "م" و چی کارش کنیم؟
من: خودت می دونی... اون که اصلاً...
مامان: گلی میدونی که زبل...
من (حرفش و قطع می کنم): خوب اونم نمی خوام!
مامان: کس دیگه ای هست؟
من: ننننه!
مامان: نظرت راجع به "ع" چیه؟
من: نه! مامان تو رو خدا دیگه اسم هیچ کی و نیار...
مامان: آخه عزیزم آدم که نمی تونه تا آخر عمر خونه مامان باباش بمونه...
من: من می مونم!!!

بله... فعلاً که قصد داریم تا ۴۰-۵۰ سالگی صبر کنیم بعد بریم سراغ اندی جونم :دی ... به مامانم همین و گفتم.... :دی میگه دیوونه ام! راس می گه دیگه :دی

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 4:20 |
سلام علکم... حال شما... احوال شما... بوس بوس!

خوب دیگه قراره بنده از این به بعد یه مقداری آدم بشم! البته خودم که چشمم آب نمی خوره اما بازم سعی اَم و می کنم!

first of all
یکی از دوستا به من گفتن نوشتنم یه خورده داره لوس میشه! بعد وختی (این یه کلمه رو نمی تونم درستش کنم) خودم نوشته هام و یه کم خوندم دیدم خوب بنده خدا راست میگه دیگه!
اینطوری بود که تصمیم گرفتیم یه کم با کلاس شیم و مثل بچه ی آدم بنویسیم. حالا اگه هنوز هم یه جاهایی اشکال دارم دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید! آخه خوب گناه دارم (باز لوس شد!) نه ولی بی شوخی این وبلاگ تنها تجربه نوشتنی! نویسندگی!  ِ منه. از کلاس دوم راهنمایی که از ایران زدیم بیرون دیگه من کی فارسی نوشتم آخه!

بگذریم...

secondly
دیروز تو ایستگاه دوباره همون دختره هم کالجیم رو دیدم! وختی من سال اول کالج بودم اون دوم بود! الان از اون موقع ۲ سالی می گذره اما من هر وقت این خانوم و دیدم همیشه همین بلیز شلوار پیجامه (پیژامه می گین شما) مانند زردش تنش بوده!!! هر موقع هم تو ایستگاه می بینمش یا داره نقاشی می کشه یا کتاب می خونه! شخصیتش خیلی برام عجیبه! همیشه ی خدا زرد پوشیده! کیفش هم زرده... زمستون ها هم یه پالتو ِ بلندِ زرد رنگ می پوشه! زردِ ساده...

thirdly
هیچی دیگه تموم شد! بله؟ به من نمیاد پست کوتاه بزارم! اخبار تموم شد خوب! :دی

پ.ن. ببینم کسی "فریاد مورچه ها" رو دیده؟ اگه دیدین چطور بوده؟ لینکش رو اینترنت پیدا میشه؟ اصلاً ارزش دیدن داره یا نه؟ مرسی!

 

اِوا خاک عالم خواهر! من گفتم به من نمیاد پست کوتاه داشته باشم! الان یهو یادم اومد بازی دعوت شدیم اما بنا بر یک سری چیزها اجازه ندارم لو بدم توسط چه کسی... هنوز!

همون بازی ۱۰ تا چیز که دوست داری و دوست نداری!

چیزهایی که دوست دارم:

۱. مامان، بابا، کپل، لبو، لواشک، لیمو! (همش اسم آدمه ها)
۱. زبل (اینم یکه اما این فرق فوکوله)
۲. اندی دیگه!
۳. خواب و تنبلی و بیکاری و علافی و سفر و جشن تولد و عروسی!
۴. فیلم و موسیقی
۵. خرید با پول دیگران (این یکی خیلی حال میده)
۶. وبلاگززز
۷. لپ تاپ جونی و موبایل جونیم
۸. اسکای لاین جیگملم
۹. دوباره خرید... (بخصوص کیف و کفش) این بار با پول خودم
۱۰. بارون، پاییز، ساحل، بوهای خوب مثل بوی خاک بارون خورده، گل رز، آسمون، هوای ابری و...

چیزهایی که اصلاً دوست ندارم:

۱. بوی بد (متنفرم) 
۲. درس
۳. درس
۴. بازم درس
۵. کار بیرون
۶. کار خونه
۷. دَهَن بد بو و دندونای زرد
۸. گوشت خام
۹. همه مدل حشره و حیوونای ریزه میزه
۱۰. احمدی نژاد، ملکه انگلستان، بوش، سدام گور به گور شده، بن لادن!

هاااا... به این می گن حد اکثر استفاده از جای کم :دی

دعوتیا: بیشتریا عوت شدن خوب... سحر نزدیک است و همه خانومایی که تو قسمت دوست جونامن و هنوز به این بازی دعوت نشدن!

+ نوشته شده توسط گلی در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 4:24 |

سیلام بر همگان!

خوب دیدم خیلی وخته بی ادب شدم همه سلام هام و قورت دادم! بپخشین دیه!

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوب پراکنده و بی ربط بنویسم که اکشالی نداره ها؟... ( نه خواهش می کنم این حرفا چیه... وبلاگ خودتونه.. بفرمایین اصن همش چرت بنویسین ) .... اِه اُکی مرسی!

 

هی این دیشب و پریشب یه بار خونه ما یه بارم خونه عمواینا این آقاهه (اسمش و چی بزارم خدا!) اسی خوبه!... آره این آقاهه اسی و خانومش و دعوتیدیم... خوب بعد کلی فیلم بود.. این خانومش کلی جدی داره صحبت می کنه بهد هی میگه "کلی خنده ناک بود"!!! بعد منم داشتم می مردم از خنده دیه حالا جلو خودم و گرفتم هی خرمز شدم... هی این باز میگه خنده ناک!!! دیدم نوچ اینجوری نیشه... بعد این لپ قرمزی و برداشتم و به بهونه اون زدم بیرون و.......... :دی

تازشم همچی آسون آسون فوش میده هی... منم این شکلی.... :تعجب :زور زدن :خنده
یهنی خدایا چی آفریدی!!! ......... منظورم خودمم ها... خدایا آخه دخمل به این گلی... مهربونی... جیگملی... عسیسی... چیجولی آفریدی آخه!!! خودشیفتگی و دارین که... :))

بهد تازشم من کلی حرصم می گیره یکی پشت سر زبلم بحرفه خوب... اصن کی نظر توئه آشگال و خواسته هاااا... اصن تو چی کارشی که نظر میدی باسه من!!! خوب دلش خواسته خریت کنه... اصن دلش خواسته ببینه کیا فوضولشن... به شماها چه!!! اصن من خوشم میاد حرف هیش کی و نمی گوشه... اصن من بش گفتم دیوونه باش به حرف هیش کیم اهمیت نده... آخه توئه بی شرف سر پیازی یا ته پیاز که نظر میدی!!! دلش خواسته احمق بازی در بیاره!!! دلش خواسته به شماها چه! ایییش...

خوب بپخشین با شما نبودم که... بی خیال اصن...

شهر در امن و امان است... آسوده بخوابید.................... :دی
(فیلمه شهر موش ها یادته که؟)

خوب من گاهی وختا حرصم می گیره از این دکترای اینجا! یعنی من انگده اجازه ندارم برم پیش دکتر پوست!!! هی میرم به این خانومه کریس (پزشک جی پی مون) بش می گم من پوستم چربه هی جوش می زنه باید برم پیش دکتر پوست (دکتر پوست هم بدون اجازه جی پی که کاری نمی کنه) هی این خانومه میگه نه تو پوستت تمیزه هیش اشکالیم نداره... هی من حرصم می گیره میگم خوب آخه عسیس من، من ماهی ۱۰۰ دلار ProActive می گیرم استفاده می کنم که پوستم خوبه... بعد کافیه یه روز یادم بره اونوخت میشم اینهو ... هههمممم... اینهو سوسک! اون باز هی می خنده می گه نه نیشه پوستت هیش اکشالی نرره :عصبانی+دود از گوش+کندن مو (این شکلکه مثلن)

دیه تصمیم گرفتم یه چن وختی جز آب هیشی نزنم به صورتم خشششتگ جوش جوشی که شد برم بگم حالا رفرال میدی یا نه!!!!!!! البته اگه از ترس سکته نکرد :دی

اگه من این ترم نیافتادم... روفوزه نشدم... نرفتم تو کوزه.. اسمم و عوض می کنم!!!
حالا ببین کی گفتم!

می گما من خیلی گناه دارماااا... من خیلی خوفم... اینقد اذیتم نکنین دیه!

همین دیه... تموم شد..... :دی

+ نوشته شده توسط گلی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 4:24 |

+ امسال واقعاً چه سالی شد! تازه ماه سومه! زن دایی و خاله ی مادرم، دایی و یکی از دوستای پدرم فوت کردن...اون هم از وضع زبل... اونم عموی بیچاره ام که دو بار سکته کردو الان هم طرف راست بدنش بی حرکته... اون هم از کارای لبو... اوضاع خودم که اصلا به کنار... همه چی خوبه... همه چی!

+ یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد... راهی نروم که بیراه باشد... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را... یادم باشد که روز و روزگار خوش است... همه چیز رو براه است و خوب... تنها... تنها دل ما دل نیست!!!

+ دیروز تو ایستگاه منتظر سرویس بودم... یه دختر کوشولوی ۱-۲ ساله اومد نشست کنارم و شروع کرد تعریف کردن... خیلی واقعاً فهمیدم حرفاش و! فکر کنین مثلن اون داره به زبان خودش میگه "تو چه خری" منم هی قربون صدقش میرم می گم آخییی چه کفشای نازی!!! بعدش هم که رفتیم داخل اتوبوس تا مادرش رفت پول بلیطاشون و بده بدو بدو اومد نشست پیش من! مامانش به زور بردش کنار خودش صندلی جلویی من نشستن. از اونجا هم هی بر می گشت وا میستاد رو صندلیش و با هم کلی بازی می کردیم و دخمله قش می رفت از اَداهای من! مامانش میگه این معمولاً نه با کسی حرف میزنه نه میره طرف غریبه ها نمی دونم چرا انقدر با شما صمیمی شده! می گم آره اصن خدا من و آفریده بنده هاش یه خورده بخندن... نیست قیافم خیلی دلقک گونه است... همینه دیگه، همه دوسم دارن!
خلاصه این طوری ما هم صاحب یه دوست کوشولی ایستگاهی شدیم... شیکا! دوست کوشولوی نازنازی من!

+ امروز دارم میرم MRC با Lianne صحبت کنم ببینم می تونه یه وکیل خوب برام پیدا کنه... لازم میشه!

+ در موردپست پایینی... بی خیالش شین همه... حالم خوبه الان. یکی از دوستا لطف کردن یه خورده روشن تر شدم! اصن فک می کنم فقط نیاز داشتم با یکی در موردش صحبت کنم... از همین جا هم از این دوست خوبم تشکر می کنم!

+ می گم این آقاهه "ا" عجب شانسی داره ها! مری کلی خودش و واسش گرفت حالا زنش هم از مری خوشگلتره هم خیلی آدمتر! بی خیال باز این حس خاله زنکی من گل کردا... شما نشنیده بگیرین!

+ چرا از این آقا کنفه خبری نشـــــــــــــــد... من نگرانم خوب! این بیچاره اسمش Kenneth ه. از اونجا که ما خیلی وختا th رو f می خونیم میشه کنف دیگه! رایت؟

+ آه ای خدا چه حسی توی رگام می جوشه...انگار که خون تو رگهام دریای پر خروشه... انگار که تک ستاره تو آسمون تاری... گم شده ی من تویی توی چشات چی داری... تو ای رسیده از راه دلم میگه همونی... با من غریبه نیستی تو یار و همزبونی... حس میکنم صدات رو صد ساله می شناسم... ندای قلبم میگه تنها تویی نیازم...
به این تن شکسته نزدیک تر از لباسی... من و تو بهتر از من انگار که می شناسی... ای آشنای تازه عشق و برام آوردی... من و از غم گرفتی به شادیها سپردی...من خاکم و تو ریشه، من برکه و تو بیشه... من و تو هم تباریم با من بمون همیشه... با من بمون همیشه...

یعنی این آهنگ اندی رو گوش ندین واقعاً ضرر کردین!!!  -کلیک-

+ به به! نمی دونم چرا این آمار وبلاگم رفته رو ۱! تکون هم نمی خوره!!!

پ.ن.۱ دل ای دل غیر کنج سینه ی من... نشستی هر کجا، بی جا نشستی...
پ.ن.۲ شاید... گاهی برای زندگی، کمی باید مُرد !

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 4:11 |