از فردا تعطیلات دو هفته ای میان ترم ما شروع میشه... یادمه گفته بودی این دو سه هفته می تونه برا ما سرنوشت ساز باشه، اما نبود انگار!
بگذریم... این روزها به اندازه کافی غم و غصه هام زیاد شده... نمی خوام با یادآوری بعضی چیزای دیگه بیشترش کنم... پس بگذریم فعلاً!
امروز تو آشپزخونه ظرف می شستم و آهنگ " چشمای ناز " اندی رو هم گذاشته بودم تا اول صبحی خوابم بپره، زد بدتر داغونم کرد و گریم انداخت... گاهی وقتها فکر می کنم خوبه من اهل گریه نیستم وگرنه ۲۴ ساعته کارم می شد زار زدن و اونوقت دیگه تابلو می شد همه چی، نه؟
تصمیم گرفتم قوی باشم. می خوام محکم باشم...نمی خوام مثل آدمهای ضعیف یه گوشه بشینم و غصه بخورم فقط! تصمیم گرفتم از ترم بعد هم حسابی به درسام برسم... اما یاد تو همیشه باهامه مطمئن باش. به خصوص تو تنهاییام تنها کسی هستی که اجازه ورود به رویاهام و داره.
می دونی به این فکر می کردم که این دنیا و آدماش هر چقدر هم که ما رو از هم دور کنن، هیچ وقت دستشون به رویاها و احساست ما نمی رسه و عشق ما دست نخورده می مونه. پس دیگه نگران این نیستم چون هر اتفاقی بیفته تو تا ابد در قلب من می مونی و از دست هیچ کس هم کاری بر نمیاد!
یاد اون حرفت افتادم که گفتی ...فقط به این فکر کن که من تو رو دوست دارم و تو هم من و، همین! اونوقت آروم میشی... من هم این روزها تنها دلخوشیم همین یه جمله است!
قراره دوشنبه یا سه شنبه همین هفته بریم سیدنی، تحمل "م" و کاراش برام عذابه! می ترسم جلو خواهر یا مادرش یه چیزی بگم و اونوقت...! میدونم درست نیست،... این "م" بیچاره هم بی تقصیره اما این دل من که این چیزا حالیش نیست خوب!
+ وقتایی که خیلی دلم گرفته بر میگردم و خاطرات قشنگمون و مرور می کنم و وسط اشک ها و اخم ها یه دفعه تمام وجودم لبخند میزنه... خیلی دوستت دارم!
+ کامنتدونی رو بر می گردونم سر جاش، هر چند پستهام مخاطب خاص داره اما شاید بعضی از دوستان گذرشون این طرفها افتاد و خواستن حرفی بزنن.
+ با همه این حرفها دم دمای غروب که میشه منم بیتاب میشم، خیلی دلم تنگ شده برات...
+ امشب و فردا و پس فردا باید برم سر کار، اگه انتظارت من و نکشت مطمئن باش این یکی حتماً موفق میشه.... ااااااَه








حالا بزا ببینم چقدرش یادم مونده هنوز!
... یعنی آره دیگه؟
... ووووی من و بگیییی
... ها چلا اینجولی نیگام می تُنی ها؟ کی گفته من الان باید سَل کلاس باسَم؟ هَل کی گفته لاس گفته... خوب عذاب وجدان گرفتم دیگه، از صبح ساعت ۹ که رسیدم یه راس اومدم کتابخونه نشستم جلو این کامپولوتره به وبلاگ گردی... همچین ییهووو حس نوشتنم گل کرد گیده بی خیال درس و مخش تلپ شدیم اینجا تا حالا ببینیم کی این حس بی خیالی دست از سر کچلمان بر میداره تا بریم یه نموره به درس و زندگیمون برسیم! 

مثلا همین دیشبی که کلی گفت و گفت و گفت و منم هی نشنیدم و نشنیدم و نشنیدم (نگوشیدم یعنی) تا ببینم کی خسته میشه! البته این نگوشیدن ها هم با این صدای بلندی که آقا دَدیه ما داره کار هر کسی نیست... منتها من بــــــد تخصص دارم تو این زمینه (نشنیده گرفتن داد و بیدادهای الکی)... اصن کلهن ما پدر و دختر هیچ وجه مشترکی نمیداریم!
کمی تا قسمتی هم خوچحالم از این قضیه... نه این که آقا دَدی آدم خوبی نباشه ها نــــــــــــه... ولی زیادی همه چیز و سخت می گیره و من هم که تنبـــــــــــــل دوس دارم همینطور تو عالم بی خیالیم سِیر کنم... خلاصه که نه من به حرفای اوشون می گوشم و نه اوشون به حرفای من... اُکی افتاد الان؟ 
آره همون... یه چند کیلویی لازم دارم لفطن
وبلاگش و که بسته... پیداشم نیست!
(حالا نیست فقط وقتی بارونیه به فکرت می افتم این و گفتم که بدونی یه وخت کمبود محبت پیدا نکنی کار دستم بدی عسیسم)
... ها این من بیدم... اَمری بید؟
این شکلکه دقیقاً همون حِسیه که من الان دارم، می خوام مثبت فکر کنم، می خوام "اگر نشد" ها رو حد اقل فعلا بزارم کنار، آخه چرا نشه؟ مگه میشه نشه؟ اگه ما بخوایم حتماً میشه... می دونم با این حرفا فقط دل خودم و خوش می کنم، می دونم... شاید... شاید...! نمی خوام بهش فکر کنم...
