تبليغاتX
ای همسفر آهسته تر
 

تو حیاط مدرسه رو برگهای زرد پاییزی راه می رفتم و از صدای خش خششون لذت میبردم، همزمان سعی داشتم اومدن بهار رو حس کنم... اما نشد
این پست من و یاد یکی از پستهای پارسالیم انداخت... اون موقع هم همین حس و داشتم!!! حس قشنگی نیست... *نوروز بی بهار*!!!
نوروز در راهه... خیلی هم نزدیک اما اینجا هم مثل دل من پاییزه هنوز!

افسوس مي خورم ....چرا؟ چرا با رفتن تو..............بهار مي آيد ؟

+ این روزها سرم شلوغه، گردگیری، خونه تکونی، خرید عید، درست کردن کیک و شیرینی و ...، درسا هم مثل همیشه قوز بالا قوز منتها خیلی فجیعتر... امسال برا عید هیچی نگرفتم، نه واقعا حوصله دارم نه انگیزه، هر چی درونم و سرچ میکنم حتی مثقالی شور و هیجان پیدا نمیشه... نه مثل سالهای قبل که از ۲-۳ ماه پیش برا اومدنش روزشماری می کردم... امسال...بی خیال... این نیز می گذرد!

+ این روزها زندگیم به هم ریخته، همه چی بی نظم شده، نیاز به یه برنامه ریزی حسابی دارم، اما از برنامه ریزی هم خوشم نمیاد، دوست دارم کارام و هر وقت حالش و داشتم انجام بدم، اینطوری بیشتر لذت می برم.  

+ این روزها ذهنم، هم خیلی شلوغ پلوغ شده هم نامنظم، می خوام چند وقت تنها باشم و فقط فکر کنم، به همه چی... ذهنم و خالی خالی کنم و همه چی رو از اول بزارم سر جای خودش.

+ این روزها دلم خیلی تنگه براش...

پ.ن.۱ نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد.
پ.ن.۲ کاش... کاش کوله بار زندگیم انقدر پر از کاش نبود!
پ.ن.۳ چند روز پیش تولد وبلاگم بود، اونقدر حواسم پرته که اصن یادم رفته بود، تولدش مبارک!

+ نوشته شده توسط گلی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 7:59 |

ساعت ۱۰ شب وارد اتاقم میشم
چراغ و خاموش می کنم
تو تاریکی خودم و تو آینه برانداز می کنم
پرده ها رو می کشم
می خوام پنجره رو ببندم که چشمم می افته به آسمون شب و ستاره هاش
از هوای تازه و خنک شب ذوق می کنم
یه نفس عمیق می کشم
دعا می کنم
به خدا یه لبخند میزنم و بهش میگم خیلی دوستش دارم
چند لحظه به آسمون و ستاره ها و سایه درختها خیره می شم
پنجره رو می بندم
موبایلم و میزارم زیر بالشم
چشمام و می بندم و با فکرای قشنگ خوابم میبره

پ.ن. حالم خوبه ....

+ نوشته شده توسط گلی در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 3:5 |

دلم بدجور تنگه
نمی دونم!
اعصابم ناراحته،
اتفاقی نیافتاده
شاید من دیوونه شدم!
شاید هم...

 

خسته ام
می فهمی؟؟؟
آرامش می خوام.......!!!

 

+ از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟ خدا جوب داد: گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير، با اعتماد زمان حال‌ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌اي انداز. شك‌هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن ...

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد كه چطور زندگي كنيد

+ نوشته شده توسط گلی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 و ساعت 4:32 |

اول سلام
دوم حالم خوش نیست
نگرانم، دلتنگم، عصبیم، نمی تونم رو چیزی تمرکز کنم،
دلم می خواد یه چند روزی برم سفر، تنهایی!
نه! اصلا می خوام بقیه برن سفر من خونه تنها بمونم...
خونه تنها باشم، آهنگ بزارم و فکر کنم!

مسافر خسته ی من بار سفر رو بسته بود... ( خیلی این آهنگ شادمهر رو دوست دارم!  )

خیلی بهش نیاز دارم...
به یه تعطیلات طـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــولانی
نه فقط از کار و مدرسه
از زندگی هم!
اعصاب تعطیل، البته این که چیز تازه ای نیست... اما این بار شدیددد تعطیل!!!
بد جور هم احساس چاقی بهم دست داده!
معمولا وقتایی که عصبیم یا دلشوره دارم همش در حال خوردنم،
از همیشه هم تنبل تر!!!
این ها همش مقدمه چینی بود... اصلیه مونده...
تو این هاگیر واگیر این درسا شدن قوز بالا قوز (قوض، قوز، قوذ، قوظ...!)
همین امروز صبح ساعت ۱۰ امتحان داشتم
تا آخر هفته دو تا اسایمنت دارم که باید تحویل بدم و هفته های بعدش بیشتر!!!
آخه من چجوری تو این وضع می تونم درس بخونم!!!
نه اصلا شما بگو به این قیافه  میاد درس خوندن؟!
ای خدا واقعا فکر کردی این ماهی کوچولو این همه ظرفیت داره
باز مخم هنگ کرد...

آهنگایی که تو این روزا بهم حال میدن:

* اشک من پیرهنت و تر کرده، همه جا عطر تو پیچیده ولی دل دیگه غربت و باور کرده، مثل اون پرنده ی شکسته بال دل من بعد تو بی لونه شده، با تو بی قراره و بی تو بی قراره، دل من راس راسی دیوونه شده، امشب هم میون این خاطره های سردم بی رمق دنبال اون حادثه ای می گردم که نفهمیدم و کی کجا تو رو ازم گرفت، دست تو جدا شد و نگاهت و گم کردم...

* زیر بارون انتظارت رنگ تازه ای داره، منم عاشقترم انگار وقتی بارون می باره... بعضی وقتا که میای سر روی شونم میزاری، تموم غصه ها رو از دل من برمیداری، اما این فقط یه خوابه، خواب پشت پنجره، وقت بیداری بازم غم میشینه تو هنجره... غم می شینه تو هنجره...

* من نباشم کی تو رویا موهات و ناز میکنه... کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه...

* از خود گذشتم تا که تو از پیچ و  خم ها بگذری، لب بستم از گلایه تا از سر غم ها بگذری، گوشه گرفتم تا که تو با دنیا دمساز بشی، پایان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشی...

پ.ن.۱ از این به بعد کامنت دونی نداره وبلاگ، شاید هم دیگه برا کسی کامنت نزارم.
پ.ن.۲ اگه دفعه بعد اینجا رو باز کردین دیدین نامرتبه و در و دیوارش پر گوشت و خون و این چیزاست بدونین ترکیدم و خودم و خلاص کردم.
پ.ن.۳ منم عاشقترم انگار وقتی بارون می باره.... هوس بارون کردم... بــــد جور
پ.ن.۴ قیافه من این روزا :

+ نوشته شده توسط گلی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 6:12 |
 

بگیرش،
قلب کوچکم مال تو باشد
امانتدار خوبی باش
همین یک قلب را بیشتر ندارم!

+ چند وقت پیش اومدم و آرشیو وبلاگم و از اولش خوندم
می خواستم تعطیلش کنم... اما دلم نیومد
این همه خاطره...........
می خوام ادامه بدم
..................................................فعلاً همین!

+ نوشته شده توسط گلی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 3:14 |
شاید دیگه این جا چیزی ننویسم....

 

شاید...

+ نوشته شده توسط گلی در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 7:5 |