تو حیاط مدرسه رو برگهای زرد پاییزی راه می رفتم و از صدای خش خششون لذت میبردم، همزمان سعی داشتم اومدن بهار رو حس کنم... اما نشد
این پست من و یاد یکی از پستهای پارسالیم انداخت... اون موقع هم همین حس و داشتم!!! حس قشنگی نیست... *نوروز بی بهار*!!!
نوروز در راهه... خیلی هم نزدیک اما اینجا هم مثل دل من پاییزه هنوز!
افسوس مي خورم ....چرا؟ چرا با رفتن تو..............بهار مي آيد ؟
+ این روزها سرم شلوغه، گردگیری، خونه تکونی، خرید عید، درست کردن کیک و شیرینی و ...، درسا هم مثل همیشه قوز بالا قوز منتها خیلی فجیعتر... امسال برا عید هیچی نگرفتم، نه واقعا حوصله دارم نه انگیزه، هر چی درونم و سرچ میکنم حتی مثقالی شور و هیجان پیدا نمیشه... نه مثل سالهای قبل که از ۲-۳ ماه پیش برا اومدنش روزشماری می کردم... امسال...بی خیال... این نیز می گذرد!
+ این روزها زندگیم به هم ریخته، همه چی بی نظم شده، نیاز به یه برنامه ریزی حسابی دارم، اما از برنامه ریزی هم خوشم نمیاد، دوست دارم کارام و هر وقت حالش و داشتم انجام بدم، اینطوری بیشتر لذت می برم.
+ این روزها ذهنم، هم خیلی شلوغ پلوغ شده هم نامنظم، می خوام چند وقت تنها باشم و فقط فکر کنم، به همه چی... ذهنم و خالی خالی کنم و همه چی رو از اول بزارم سر جای خودش.
+ این روزها دلم خیلی تنگه براش...
پ.ن.۱ نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد.
پ.ن.۲ کاش... کاش کوله بار زندگیم انقدر پر از کاش نبود!
پ.ن.۳ چند روز پیش تولد وبلاگم بود، اونقدر حواسم پرته که اصن یادم رفته بود، تولدش مبارک!




)
میاد درس خوندن؟!
