بعضی وقتها آدم مجبور میشه کارایی انجام بده که یه روز حتی فکرش هم به سرش نمیزد.
بعضی وقتها دلم اونقدر میگیره که دیگه حتی آهنگای اندی هم کارساز نیست.
بعضی وقتها آرزو میکنم کاش من، من نبودم.
بعضی وقتها دلم می خواد برم وسط یه بیابون و تا دلم می خواد داد بزنم.
بعضی وقتها می خوام تو روی بعضیها واستم و هر چی تو دلم نگه داشتم بریزم تو صورتشون.
بعضی وقتها دلم میخواد بزنم تو دهن بعضی ها که بفهمن من نه خنگم نه نفهمم نه...! من فقط مهربونم
بعضی وقتها حس اعتمادم به افراد به زیر صفر میرسه.
بعضی وقتها میخوام برم جاهای خیلی دور که هیچ کس من و نشناسه.
بعضی وقتها می خوام بارون بباره و من تنها پشت پنجره بشینم و اندی گوش بدم.
بعضی وقتها از عدالت خدا هم شاکی میشم.
بعضی وقتها دلم برا کسایی که ازشون بدم میاد هم تنگ میشه.
بعضی وقتها میخوام فقط بنویسم و بنویسم و بنویسم تا جایی که دیگه هیچ کلمه ی استفاده نشده نمونه برام... مثل الان.... اما نمیشه.... وقت نیست.
بعضی وقتها میخوام زمان و متوقف کنم تا بتونم یه نفس راحت بکشم...........!!!!
پ.ن. شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.



