تبليغاتX
ای همسفر آهسته تر
سلام

بله؟! گفتی کوفت و سلام

خوب میدونم خیلی دیر کردم... میدونم الان چند نفر هستن که میخوان خفه ام کنن ولی باور کنین تخصیر من نبود... نه وقت داشتم نه حوصله جدی میگم

الان هم از سر کار اومدم غذا هم نخوردم فقط یه لیوان آبپرتقال و یه کیک کوچیک و گفتم بیام یه سری به وبلاگم بزنم. راستش هفته پیش یه سر اومدم دو ساعت نوشتم کلی خاطره تعریف کردیم همش پرید. منم که آخر اعصاب کامپیوترو خاموش کردم رفتم نشستم پای تلویزیون

الان مامان خانومی و خواهرا رفتن جشن نی نی زهرا (مینا). مامان زنگ زده میگه اگه میخوای بیای هنوز زوده ها کیک و نیاوردن، گفتم نه من خسته ام نمیام.

------------------------

من که به شماها گفتم من رژیم نگیرم خیلی بهتره شما گفتین نه لاغر میشی بفرما اینم نتیجش هنوز ۶۰ کیلوام... یادش به خیر قبل از این که برم ایران ۵۲ بودم

امروز همین فروشگاه که توش کار میکنم چند تا هراجی داشتن منم رفتم یه کیف آرایشو ۲ تا هودی و یه پیرهن مشکی ناز خریدم رو هم رفته ۳۰ دلــــــــــار خیلی خوبه خیلی حالا کریسمس ارزونتر هم میکنن ایــــــــــــول . اصلا باورم نمیشه فقط ۱۰ هفته دیگه از کالج مونده! بعدش حسابی راحت میشم آخیش!

هفته پیش تولد ف خیلی خوش گذشت انقدر گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم که...! تا آخر جشن یعنی گوشهام تموم شده بودن! موقع کیک بریدن چند تا از این ترقه ها و بوق ها آورده بودن منم ۵-۶ تا ور داشتم. این بوق و گذاشتم دهنم هی تو گوش اینو اون بوق میزنم این ترقه هام دستم زدم چش و چال چند تارو کوریدم

-------------------------

پریروز سر کلاس کمکهای اولیه باید به این مانکنها تنفس مثنوئی میدادیم من و تینا داریم خودمون و میکشیم یاد بگیریم معلمم بالا سرمون این مریانا هر هر به ما میخنده میگه خاک تو سرتون خوب عقده هاتون و سر این بیچاره ها خالی کنین ما هم این شکلی

پ.ن.۱ باید همین روزها برا دانشگاه درخواست بدم. میگم شاید هم عربی بخونم هم علوم سیاسی دیکه چی میشه ماهی بیچاره میشه

پ.ن.۲ مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان گشنمه

پ.ن.۳ "به دنیا بگویید بایستد"تموم شده و به جاش پول کثیف و میزارن

پ.ن.۴ این سریال "مدار صفر درجه" خیلی قشنگه

پ.ن.۵ چرا مامان اینا نمیان آخه من گشنمــــــــــــــــــــــــه

پ.ن.۶ نه دیگه شوخی کردم پی نوشتام تموم شد

پ.ن.۷

پ.ن.۸ این دیگه آخریشه

پ.ن.۹ فقط همین یه دونه

پ.ن.۱۰ نزن بابا رفتـــــــــــــم... برم یه چیزی بخورم تا نمردم... شب خوش


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط گلی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 11:41 |

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

باز هم سلام

بیمار می باشیم

مریضی ضد اینترنتی شامل حالمان شده است

از اینترنت بدمان آمده

اما برای ثبت خاطرات آمده ایم

از دوستان عزیز بی اندازه متشکریم که همواره به یاد بنده حقیر و وبلاگ دره پیتمان قرار دارند!

بلاخره ما هم صاحب یک عدد ماهواره شدیم!!!

۸۵۰ دلار داده ایم برای ۷۶ کانال که همگیش به زبانهای عربی چینی و هندی میباشند

و تنها یک کانال ایرانی میدارد!

آن هم  جام جم ۳

اگر این کانال هم نبود خیلی سنگینتر میشد

از صبح تا شب به صفحه تلویزیون خیره میمانی و حرص میخوری

همه اش بلدند بحثهای سیاسی آخوندی معماری تاریخی و یا الکی راه بیاندازند

دریغ از یک برنامه جالب

به خصوص آن آقا مجری برنامه "ایران شناسی" که فکر میکند دارد با خاله اش صحبت میکند با آن دست در هوا پرتاب کردنهایش مردشورش را ببرند ازبکستان آتش بزنند

بی خیالش شوید نمیخواهیم اعصابمان را بیش از این خرد کنیم

ماه مبارک شعبان است

به یاد داریم در ایران در این ایام بچه های محل دور هم جمع شده و کوچه مان را چراغانی میکردند

چه خاطرات خوشی!

گشتن در خیابانهای چراغانی شده تا نیمه شب در آن حال و هوا نیز عالمی داشت

این روزها بد جور هوای حرم امام رضا به سرمان زده است

۵ ماه پیش که ایران بودیم به همراه مامان برادرها خاله و پسرخاله و صد البته یک عدد ماهی کوچک در آن زیر میر ها .با قطار. شرفیاب شده بودیم و بسی حالمان را دگرگون کرد

بگذارید خاطرات راه را بازگو کنم

شب بود و هوا تاریک داخل قطار نیز به شدت گرم

پنجره را باز کردیم تا کمی هوا تنفس فرماییم که همه ریختند روی سرمان

همانند عقب مانده ها و باد ندیده ها جیغ و داد راه انداخته ایم و از خوشی در پوست تنمان نمیگنجیدیم

که این خاله خاتون با آن سن و سالشان آمده ما را هل میدهد کنار تا خودش برود کنار پنجره

خجالت در خاندان ما مسئله ای پیچیده و نامفهوم می باشد

تازه شدن حالمان وقتی بود که ساعت ۳-۴ صبح رسیدیم حرم و با دیدن گنبدهای امام رضا و نماز صبح را در کنارشان خواندن قلبمان همچنان تالاپ تولوپی میکرد که هیچ  وقت نمیخواستیم از آنجا خارج شویم

فعلا حرفی برای گفتن نداریم

اگر چیزی یادمان آمد خبرتان میکنیم.

 

پ.ن.۱ فارسی را پاس بداریم

پ.ن.۲ فردا تولد برادر کوچک الهام دعوت میباشیم... من چی بپوشــــــــــــــــــــــــــــــم!!! (این تکه حرف دلم به زبان خودش بود)

پ.ن.۳ این روزها تا جایی که دلتان بخواهد تنبل شده ایم

پ.ن.۴ زیادی سرتان را با حرفهایم بردم؟ چشم میروم... پس تا دیداری دیگر بدرود

+ نوشته شده توسط گلی در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 5:19 |